دیروز عصر وقتی جلوی آیینه ایستاده بود و موهایش را خشک می کرد، ناگهان شروع کرد به شمردن فرصت های از دست رفته اش. احساس کرد تمام زندگی اش صرف حماقت های بی پایان و تکراری شده است. در چشم های چروک افتادۀ درون آیینه زل زد و خندۀ تلخی فضای سرد خانه را پر کرد.

 

/ 1 نظر / 4 بازدید
ندا

شاید اگه زندگی رو با حماقت های بی پایان پر نمیکرد تو دریای حسرت های به جا مونده غرق میشد و الان غرقه ای بیش نبود!