لب های تب دار

 

تب داشت. در تاریکی دراز کشیده بود. چشم هایش را بسته بود اما، از درون می سوخت. خنکای دستی را روی پیشانی اش حس کرد. دختر بود که نوازش اش می کرد. لبخند زد.

-« عزیزم مریض می شی »

-« نه...مواظبم قربونت برم »

دست دختر را برد روی لب هایش.

-« برات سوپ آوردم »

-« میل ندارم »

-« باید بخوری. یه کم بخور...به خاطر من...»

-« باشه »

-« آفرین...چه پسری دارم»

خودش را روی تخت کمی بالا کشید.دختر، کنارش روی لبۀ تخت نشست. سینی را روی پاهایش گذاشت.

پسر خندید.

- « می خوای لوس ام کنی؟ »

دختر سر تکان داد و قاشق سوپ را تا دهان اش برد.

-« مزه اش رو نمی فهمم »

-« اشکال نداره...بخور »

-« چشم »

قاشق بعدی را که جلو برد، پسر گفت:

-« یعنی من پسر کوچولوی توام؟ »

-« آره قربونش برم. بخور که پسر مامان باید حسابی چاق و چله بشه »

کاسه سوپ که خالی شد، زل زدند در چشم های هم. پسر صورت دختر را نوازش کرد.

-« مرسی »

دختر دست پسر را بوسید. سینی را گذاشت کنار تخت و پسر را در آغوش گرفت.

-« اینجوری تو هم سرما می خوری خانومی »

-« ناااه... »

پسر دست هایش را دور شانه های دختر حلقه کرد.

-« عزیزم »

بینی اش گرفته بود اما، بوی آشنای دختر را حس می کرد. سرش را در میان انبوه موهای دختر فرو کرد.

دختر آهسته گفت:

-« بوس می خوام »

بعد ناگهان خود را عقب کشید.

-« اصلا می خوام مریض بشم »

و لب هایش را روی لب های تب دار پسر گذاشت.

 

/ 9 نظر / 5 بازدید
gleam

من اونقدر بدم مياد از دخترهايي كه نقش مامان رو بازي مي‌كنن! حالا دو روز بعد همين دختر غر مي‌زنه كه نمي‌تونه به اون آقا تكيه كنه! كه آقا لوسه، كه هنوز مثل پسر بچه‌هاس! باور كنين من ديدم كه مي‌گم! :)

زهره

سلام. خوب هستيد؟ [لبخند]

زهره

سلام. خوب هستيد؟ [لبخند]

سيب آبي

درود داستان آستانه خوبی ندارد بعضی جملات اضافی اند: مثلا: تب داشت و از درون می سوخت هر دو یک کارکرد دارند. با توجه به عشق دو طرفه سردي دست ممكنه روح سرد رو القا كنه كه ظاهرا چنين كاركردي نبايد داشته باشه و كلمه ديگه اي بايد جايگزين بشنه مثل خنكاي دستي و .... ديالوگ ها عالي اند. كاملا دخترانه و پسرانه بودنشون رعايت شده پايان خطي داشت كه با توجه به روند داستان من فكر مي كردم پايان غافلگير كننده اي بايد داشته باشه كه نبود. اما به هر حال سپاس دوست عزيز

عسل بانو

سلام دوست هميشه و هنوز ممنون كه سر زدي مهرت پايدار[گل]

سارا شکری

دلبرکم جلیل شب چله شب زیبای بیداران کوی طریقت وآیین اوستایی ات فرخنده باد. قلم سوخته و نافذی داری دلبرکم. غلام آن سر و پایم که از لطافت و حسن به سر سزاست که پیشش به پای برخیزند تو قدر خویش ندانی ز دردمندان پرس کز اشتیاق جمالت چه اشک می​ریزند یا هو

شراره

متن مزخرفی بود