رفتن

 

 

کنار جاده افتاده بود و

دست و پا می زد

همه چیز در حال رفتن بود و این

دیوانه اش می کرد

 

جی –

حدود پنج صبح یک شنبه 14 مهر 92- برای تقسیم طرح با میلاد و پیمان که دیشب یهو خل شدن و همراهی کردن من رو اومدیم ساری و در تلاشیم که در پوزیشن هایی با مزه ای که ابعاد محدود ماشین در ما ایجاد کرده، دو سه ساعتی بخوابیم...بدون هیچ دلیلی دارم به این فکر می کنم که اگه ماشین یهو راه بیوفته چه بامزه می شه و بعد به این فکر می کنم که همه چیز در حال رفتنه و بعد در ادامه ی این جنونه صبحگاهی که اگه اشتباه نکنم صدای اذان هم تو پس زمینه همراهی اش می کرد فکر می کنم که همه چیز در حال رفتنه و با این که چاره ای هم نیست یکی افتاده یه گوشه و داره خودش رو جر می ده که من نمی خوام برم...خب احساس کردم باید این رو بنویسم...پیمان که هنوز بیدار بود بهم می گه: "چیکار می کنی؟"...می گم: "یه چیزی تو سرم اومده که باید بنویسم اش" ...البته میلاد هم از قرار تو خواب و بیداری بود، چون فردا عصر موقع برگشتن بهم گفت: "تو دیشب از خواب بیدار شدی که یه چیزی بنویسی...درست شنیدم؟ "

 

 

/ 3 نظر / 17 بازدید
دکتر نگار

امیدوارم طرحتون جای خوبی بیفته. بهترین سفر سفریه که ادم با دوستاش باشه. اندکی حسودیمان شد[لبخند]

آشوغ

همیشه در راه بودن همه چیز آدم رو اذیت نمی کنه اقای شعاع گاهی دور و برت رو می بینی و انگار که همه چیز استاپ کرده .در مقایسه که باشی شاید در راه بودن خیلی بهتر از متوقف شدن در یک بیگاهه

ناتانائیل

سلام دوست قدیمی چه خوب که بیدار شدی تا یه چیزی بنویسی ... عجیب دلم تنگت شد!