تنهایی مقولۀ عجیبی است.

چرا تا به این حد نیازمند حضور دیگرانیم؟ چرا همان قدر که به تنهایی احتیاج داریم، از آن گریزان نیز هستیم؟ چگونه گاهی از میان آدم ها می گریزیم تا در گوشه ای تا در گوشه ای با خود کز کنیم؟ و چرا اغلب اوقات آن قدر در روابط اجتماعی غرق می شویم که مجالی برای لحظه های تنهایی نمی ماند؟

بحث در رابطه با تنهایی به مانند تمامی مباحث ذهنی دیگر دشوار و خالی از قطعیت است. اما انسان موجودی تا بدان حد اجتماعی است که نمی توان در موردش تامل کرد و به لحظه های جدایی او از اجتماع اطراف نیاندیشید. به  نظر من تنهایی به نوعی در رابطه با فردیت انسان هاست. انسان فردیت یافته، که کمتر از سایر همگنان اش به روزمرگی های زندگی دل خوش کرده و بیشتر از آنان با من فردی رو به تکامل اش درگیر است، ناگزیر از تجربۀ سهم افزون تری از تنهایی است. منیت در حال تکامل فرد به همان اندازه که به زندگی اجتماعی نیازمند است، به عمق لحظه های تنهایی نیز احتیاج دارد. انسان در تنهایی عمق پیدا می کند. و انسان هر چه عمیق تر شد تنهاتر می شود.

تنهایی مقولۀ عجیبی است.

 

/ 3 نظر / 4 بازدید
ن

میدونی احساس یه دوندهای رو دارم که جنگیده تا به نوک قله برسه دریغ از اینکه نوک قله چیزی انتظارش رو نمیکشیده!نمیدونم.......نمیتونم منظورم رو خوب بگم......هیچ وقت به سالهای بعدی زندگیت فکر کردی؟همیشه فکرش غصه دارم میکنه هر چند که در ظاهر زندگی رو به صعوده ولی ما داریم چیکار میکنیم؟!ا20 سال دیگه کجاییم؟!جز این که بیشتر شبیه گلادیاتورها میشیم؟!جز این که بیشتر غرقه در این امواج سهمگین بی معنی میشیم؟!.............نه میشه نرفت نه میشه بی تفاوت بود........فکر تو چیه؟

ن

هویت مستقل و قدرتمند؟فردیت؟...........میدونی حس میکنم همه زندگیم در تضاد با هم به جنگ ایستادن!خیلی وقتا بوده که مطمئن بودم جایی که وایسادم درسته ولی مدتی بعد دیدم توهمی بیش نبوده.........میدونی خیلی سخت که همیشه در پی گشتن و به امید یافتن باشی و هر از چند گاهی تلنگری بخوری که در فضا معلقی!در گیر و دار زندگی درگیریم و گاه زلالی لحظه ای مارا به خویشتن خویش میخواند

بهنود

like