پنجرۀ بزرگ اتاق اش رو به دریا باز می شد

تختخواب اش را رو به پنجره گذاشته بود

تمام پاییز را آن جا بود

حتی غذایش را روی تخت می خورد

تمام روز را به تماشای موج های دریا می گذراند که با صدایی مهیب بر روی صخره های سرد و تیره فرود می آمدند

و به او فکر می کرد

خاطرۀ عشق او در آن پاییز نفرین شده در میان موج های دریا گم شد

 

/ 0 نظر / 5 بازدید