فیلسوف

نیم ساعتی بود که جوان با شور و حرارت بسیار صحبت می کرد.
بالاخره فیلسوف سرش را از میان کتاب های روی میز بالا گرفت و با تعجب به او خیره شد. صدایش خسته بود و می لرزید:« اوه...ببخشید مرد جوون. اصلا فراموش کرده بودم که اینجا هستید»
مرد برای لحظاتی بهت زده به چهره ی رنگ پریده ی فیلسوف زل زد. بعد کاغدهایی را که در دست داشت روی میز گذاشت. در صدایش ناتوانی موج می زد: « ببخشید مزاحم شدم. اگه وقت کردید این ها رو بخونید. ببخشید. خداحافظـ»
آهسته برگشت و از اتاق بیرون رفت.
فیلسوف کاغذها را بداشت:« چه مرد عجیبی؟!»
سیگاری روشن کرد و مشغول خواندن شد.
-من وجود نداشتم...من وجود نخواهم داشت...پس من وجود ندارم...
فیلسوف لبخند زد.
/ 2 نظر / 5 بازدید
ندا

اول حس کردم چه فیلسوف خودخواهی که حتی به خودش زحمت تمرکز رو حرفای جوون رو نمیده،ولی بعد به این نتیجه رسیدم که شاید حق با فیلسوفه،مثل اینکه یکی بیاد بری ما جمع و تفریق توضیح بده........البته گاهی هم در پشت صورتی جوان خرد یک فیلسوف نهفته است که فکر میکنم با خوندن کاغذهای جوون،خود فیلسوف به این نتیجه رسیده باشه..... شایدم کلا قضیه یه چیز دیگه است که من نگرفتم......!

بهنود

nice