بابا

 

بابا روز تخت دراز کشیده بود و داشت می مرد.

زمستان بود. خیابان پر از ماشین. من از ماشین ها می ترسیدم : « بابا دستمو بگیر »

 

مامان روی کاناپه نشسته بود و داشت گریه می کرد.

تابستان بود. سر کوچه ایستاده بودم و محمد را تهدید می کردم : « بابای من خیلی قویه. بهش می گم چی کار کردی. اونوقت بابام می زندت »

 

رنگ بابا پریده بود. موهای سفیدش، هر کدام یک طرف رفته بود. بابا خیلی سخت نفس می کشید.

بهار بود. باران می بارید. چتر سنگین بود و زمین پر از آب : « بابا بغلم کن. دارم خیس می شم »

 

مامان موهای بابا را نوازش کرد. اما بابا داشت می مرد.

پاییز بود. داخل اتاق مدیر ایستاده بودیم و بابا به خاطر من با آقای ناظم دعوا می کرد: « دوس ات دارم بابا »

 

باطری ساعت تمام شده بود. بابا روی تخت دراز کشیده بود. مامان روی کاناپه نشسته بود. من کنار تخت ایستاده بودم. هر دو بابا را تماشا می کردیم.

 بعد،  بابا مرد.

 

/ 0 نظر / 7 بازدید