دو نفری کنار ایستگاه اتوبوس ایستاده بودند و از گرمای ظهر تابستان عرق می ریختند. دختر بغض کرده بود و پسر دمق و گرفته به نظر می رسید.

همهمۀ ماشین ها بی وقفه ادامه داشت. بوی قیر داغ هوا را پر کرده بود. دختر با تکه فلزی در دست هایش ور می رفت و به آسفالت کف خیابان زل زده بود. لب های پسر به شکل نامفهومی جنبیدند. پیرزنی که در کنار خیابان منتظر تاکسی بود برگشت و با سگرمه های درهم محو تماشای پسر و دختر شد.

دختر دست راستش را جلو برد و حلقه ای که تا چند لحظه پیش با آن بازی می کرد را به پسر داد. بعد برای اولین بار سرش را بلند کرد و نگاهی به پسر انداخت. پیرزن به سمت تاکسی ای که در کنارش ایستاده بود برگشت. دختر با پشت دست چشم هایش را خشک کرد و با سرعت از پسر دور شد. سر پیرزن از پشت شیشۀ تاکسی چرخید تا صحنه را ببیند. از دختر نقطۀ سیاهی مانده بود که مدام کوچک تر میشد . پسر بر روی لبۀ جدول کنار خیابان نشسته بود و سرش را در میان دست هایش گرفته بود. 

 

/ 1 نظر / 4 بازدید
ميلاد رشتي

عالي