از این سفر معافم کن

 

 

کدام شعبدۀ پنهانی در نگاه ات بود

که مرا اینچنین اسیر تو کرد؟

دست هایت چه قصه ای گفتند

که در لا به لای  نوازش هایشان خوابیدم؟

 

ای دلبرک مغرور

من،

در آستانۀ جادۀ با تو بودن، جان می دهم.

مرد باش و

از این سفر معافم کن.

 

 

/ 19 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خانه پدر

مگر میشود جاده بی انتهای عشق را تنها رفت؟؟؟؟؟

نیما

سلام دادا. قشنگ بود!!![گل]

نیما

سلام دادا. قشنگ بود!!![گل]

خاموش

... معاف نمی شوی... معاف می شوی... نمی شوی...می شوی... نمی شوی... می... نمی... م... ن...

دختر ایرانی

سلام دوست عزیز زیبا نوشتی.خیلی از قالب وبلاگتون خوشم اومد.راستی اگه موافق با تبادل لینک هستید من رو به اسم دختر ایرانی لینک کنید.ممنون.منتظر حضور و دیدگاه زیباتون هستم.[گل] www.sepide63.persianblog.ir

چقدر تو نوشته ای و من نبوده ام چقدر تو نبوده ای و من سروده ام... برای مثل همیشه!

رایحه

وب زیبایی دارید.هم شعر ها و هم داستان ها زیبا هستن.موفق باشید

شادی

قشنگ بود . کاش آخرش یک جور دیگر تمام می شد!

mehdi

Nice .....