با صدای بختک گون این شب بارانی

با ترانۀ ملایم قطره های آب

روزی را به انتها می برم

عصر فترتی بر هذیا ن های روز مره ام .

و دل خسته از ابتذال ثانیه های بیداری

با دست های التماس

بر سایه های سیا ه آرامش خوابی پنا ه می برم .

لیکن چه سود

چه سود

چه آرامشی،

که به عمق مغاک دل

امیدار مرددی هستم

 بر رستگاری لحظه های فردایم .

 

                   

 

/ 2 نظر / 4 بازدید
ن

و تو ای هم قبیله.....,مردد کدام امیدی؟ ......امیدوار کدامین رستگاری در این جمع در خواب فرو رفته؟............به کدامین دلیل باید گشت باید جنگید؟........برای یافتن یافت نشدنی ها؟...یا برای زوال اندوخته ها!.. با شمعی در دست, کوچه پسکوچه های تردید را طی میکنم وچه سهل تلاطم این کابوس طوفان زده سو سوی شمعم را نا امید مکند.........

ن

چرا اینقدر کم مینویسی؟چقدر دیر به دیر میشه چیزی ازت خوند . چرا؟دلت نمیاد کسی چیزی ازت بخونه یا شریک نوشته هات بشه؟ چه سکوت تلخی!نمیدونم شاید نباید به وبلاگت دل بست .