خیلی بد بازی کرده بود. می دانست به زودی تعویض می شود. شصت دقیقۀ تمام دویده بود و حالا خیس و خسته و عصبی، احساس ناامیدی می کرد. صدای تماشاگران که به او بد و بیراه می گفتند بیشتر از همه آزارش می داد. همه چیز برایش محو و گنگ به نظر می رسید. تنها می توانست مسیر توپ را دنبال کند. برای چند دقیقه ای بیکار بود. با شانه های افتاده و دست های به کمر زده وسط زمین ایستاده بود و نیمۀ زمین خودشان را تماشا می کرد. حتی برای لحظاتی به دعوای شب قبل با دوست دخترش فکر کرد. بعد ناگهان توپی به سمت اش آمد. احساس کرد این آخرین فرصت اش است. با تمام توان دوید. مسیرش را به سمت محوطۀ جریمه کج کرد. اولین مدافع را دریبل زد. توپ کمی از او دور شد. مدافع دیگری درست پشت محوطه، توپ و پای او را با هم زد. بی هیچ درنگی از جا برخاست. به سمت حریف رفت و در یک چشم بر هم زدن مشتی حوالۀ صورت او کرد. دیگر هیچ چیز را درک نکرد. صدای سوت داور، فریادهای تماشاگران، برگۀ قرمز درون دست های داور  و چهرۀ خشمگین مربی، همه تاریک تر از آنی بودند که به چشمانش بیایند. او تنها سرش را پایین انداخت و از زمین بازی خارج شد. احساس راحتی می کرد. به سمت رختکن رفت.

 

 

/ 0 نظر / 4 بازدید